*با عرض معذرت. مدتی بود به علت پاره ای از مشکلات از به روز کردن وبلاگ معذور بودم. امیدوارم این حقیر را ببخشید.
*تاريخ دفاع مقدس، بخشي از تاريخ اين مرز و بوم و حتي اسلام را تشكيل ميدهد و حتما قسمت عمدة اينتاريخ را تشكيل ميدهد. امروزه برخي شبهات، حتي در مراكز آموزشي ما به صورت گستردهاي بين جوانان مطرح ميشود، اما كمتر كساني يافت ميشوند كه بتوانند اين شبهات را شناخته و پاسخ داده و جوانان را با تاريخ پر افتخار و سرشار از غرور اين كشور آگاه كنند. اين شبهات كه از سوي امثال شبكههاي ماهوارهاي و انجمن حجتيهايها و مجاهدين خلقيها و روشنفكران غربزده مطرح ميشود، در كنار كوتاهي صدا و سيما و مراكز آموزشيمان و غفلت نهادهايي كه وظيفة تبيين آن را دارند، پاسخ سريع و درخوري را ميطلبد. راستي، چرا هنوز پس از گذشت بيست سال از جنگ بزرگ انقلاب اسلامي كه حاصل و امتداد آن را در لبنان و فلسطين و عراق و يمن و كويت و حتي كشورهاي آمريكاي لاتين مشاهده ميكنيم، نبايد آموزش و پرورش و آموزش عالي ما كتابي تأليف كرده و به وسيله دلسوزاني كه خود جنگ را چشيدهاند به آموزش نسل جديد بپردازد؟ چرا دايره المعارف بزرگ جنگ آفريده نشده است؟!
چرا رمان بزرگ جنگ آفریده نشده است؟!
مقدمه اول: مدتها بود در فكر اين بودم كه فلسفهي زندگي ـ فارغ از بحثهاي جدي فلسفه خلقت، كه در مباحث اصول دين مطرح است و خارج از دايرهي قاعدهي لطف و غيره ـ چيست؟!
آيا همين كارهايي كه در طول روز انجام ميدهيم در مسير اهداف و غرض از زندگي ميگنجد؟! آيا كارهايي از قبيل درس خواندن و عبادت و زيارت و كارهاي جهادي و مخ زني انقلابي و راه اندازي گروههاي انقلابي و مطالعات عميق و الخ _ كه حتي در نزد آدمهاي توجيه ما هم متروك است _ آيا اينها در مسير فلسفهزندگي است يا ...؟!
مقدمه دوم: وبه اين فكر ميكردم كه موقع به دنيا آمدن، به گوش راستمان اذان گفتند و به گوش چپ اقامه و فردا هم موقع دفنمان يك نماز ميتي بالاي سرمان ميگذارند. زندگي اي كه بين يك اذان و نماز خلاصه شود چقدر كوتاه خواهد بود. و من از اين ميترسم كه نتوانم طهارتم را براي وقت نماز حفظ كنم!
مقدمه سوم: و به اين فكر ميكردم كه چرا ماها وقتي به پشت سر نگاه ميكنيم آهي از عمق وجود ميكشيم و مي گوييم:«چه زود گذشت» اما وقتي به پيش رو گاه ميكنيم مي گوييم: « سوف سوف، اوه هنوز كو تا 40 سالگي»
جاي قيصر خالي ( شايد هم جاي ما خالي) : «گاهي چقدر زود دير ميشود!»
نميخواهم از مقدماتم نتيجهاي خاص بگيرم، اما عرض ميكنم با اين صغري و كبري شايد لازم باشد به جاي يقين به شك برسيم! شك و ترديد حتي در اصول هميشه و بلكه هيچگاه بد نيست و يقين حقيقي از دل همين شك و ترديدها بيرون ميآيد. اما به چه شك كنيم؟
بنده خدايي براي بار دوم رفته بود مكه، موقعي كه چشمش به كعبه افتاده بود رو به رفيقش كرده و گفته بود:« پردهي كعبه رو عوض كردن»! راستش را بخواهيد حقير هم از اين ميترسم كه نكند گرد خانهي خدا گشتن، خود موجب بت پرستي ما گردد! مگر نه اين است كه خانه كعبه تكه سنگي است نشانه، كه سالكان كوي دوست راه را گم نكنند؟! ميترسم كه در بهبوههي كار و درگيريهاي اجتماعي رشته اساسي كار از دستمان در رود و عادت به زنگي كنيم!
و باز نميخواهم چنين نتيجهاي بگيرم كه كارهاي به قول خودمان انقلابي(!) امروزمان اشتباه است وليكن جاي اين شك باقي است: كه صرف قالب و محتواي انقلابي بدون يك فلسفهي عميق زندگي خالي از جهت است.
بدون نتيجه گيري سخنم را با طرح يك سوال ختم ميكنم: در مسير يك زندگي اي كه مدت آن فاصله ي بين يك اذان و نماز دو ركعتي و فردايش كوتاه تر از ديروزش است، چه مسئوليتي داريم؟ و چه بايد كرد؟!
نهج البلاغه، خطبه 214: آدمي بايد اندرزها را بپذيرد و پيش از رسيدن رستاخيز پرهيزكار باشد. و در كوتاهي روزگارش انديشه كند و به ماندن كوتاه در دنيا نظر دوزدتا آن را به منزلگاهي بهتر مبدل سازد. پس براي جايي كه او را مي برند و براي شناسايي سراي ديگر تلاش كند.
ابتدائا منظور خود را از «سطحي نگري» و «ژرف انديشي» معين كنيم تا خلطي پيش نيايد:
منظور از سطحي نگري، همانطور كه از لفظ پيداست، نگاه كردن به ظاهر و صورت آشكار ابعاد ما وقع است و صد در صد اگر كسي مبتلا به اين نوع از نگاه هاي ظاهري شد كه عمق آن نهايتا به بند انگشتي هم نميرسد، دچار نوعي جهل مركب خواهد بود و نتيجهي آن غفلت از ماوراي ظواهر و پي نبردن به بواطن خواهد بود.
اما در مورد ژرف انديشي بايد گفت دقيقا مخالف سطحي نگري است. فرد ژرف انديش كسي است كه در خويش اين ملكه را تقويت نموده، كه همواره از ميان ظاهر، باطن را ببيند و با در نظر گرفتن ظاهر، سير در وراء كند، تا نه متهم به ظاهر گرايي مطلق شود و نه متهم به ماليخوليا گردد.
لكن آنچه مهم است اينكه چه عواملي موجب زائل شدن اصل(ژرف انديشي) و رو آوردن به فرع(سطحي نگري) ميگردد:
آنچه به نظر حقير ميرسد اين است كه نتيجهي طبيعي جايگزيني عنصر «به روز شدن» به جاي «آگاهي»، دقيقا همين جابجايي بين
«سطحي نگري» به جاي «ژرف انديشي» است! يعني در عين حالي كه «به روز شدن» را نفي نميكنيم، اما تكيه مطلق به آن را نيز قبول نداريم.
اما در برخورد آگاهانه با مسائل پيراموني، فرد علاوه بر نگاه به ظاهر با توجه به آگاهي هاي قبلي از جمله آگاهيهاي سياسي و اجتماعي و ديني و روان شناسي و ماوراء الطبيعي و غيره دست به تحليلهاي عميق و استوارتر ميزند و نتيجتا زندگي را پر ثباتتر مييابد.
و صد البته اين آگاهيهايي كه برشمرديم مطلوب بالاخص ميباشد و احصاء آن با پيشرفتهاي علمي امروز تقريبا بعيد از اذهان است اما حتي آگاهي نسبي و يا تخصصي در بعض موارد رويكرد انسان را در برخورد با وقايع به كلي تغيير ميدهد.
حال بحث را عيني تر كنيم: به نظر ميرسد يكي از عوامل اصلي ايجاد سطحي نگري، تربيت نا صحيح نسل ها در نحوهي استفادهي صحيح از وسائل ارتباط جمعي است. به اين نحو كه اينگونه باور كردهايم كه آخرين دستاوردهاي علمي بشر را و همچنين عميق ترين مباحث علمي آگاهي بخش را ميتوانيم تمام و كمال در راديو و تلويزيون و روزنامه و ماهواره و اينترنت و موبايل و غيره پيدا كنيم، فلذا كتابهاي مختلف علمي (از هر مبحث كه باشد) را به توجيهات رنگين مختلف كنار گذاشته و روي به چنين وسائل ارتباطي آوردهايم! و اين مشكل تا آنجا پيش رفته كه اكنون مطلعين ما هم ـ كه به اين مطلب صحه ميگذارند ـ دچار اين گرداب شدهاند و نميتوانند به اين راحتي خود را خلاص كنند، چرا كه مبارزه با اين خواست دروني(!) نيازمند بسي رشادت و رياضت است، و تا آنجايي پيش رفته كه ترك اين عادت موجب مرض خواهد شد!
و باز سلمنا! قبول كه نميتوان به اين سادگي از اين دور باطل و بن بست اعتقادي خارج شد؛ اما سوالي كه بايد حتما به آن پاسخ روشن و صريح و بدون محافظه كاري و تسامح و تساهل داد اين است كه:
نسل بعدي كه قدم به قدم نزديك تر ميشوند را چطور مي توان انذار و راهنمايي كرد تا آنان نيز تجربهي ما را بار ديگر تجربه نكنند؟! و به دنبال آگاهي و ژرف انديشي باشند نه به روز شدن؟!
(اين را هم پيش فرض بگيريد كه دنيا با وجود اين همه پيشرفتهاي الكترونيكي، هنوز آن دهكدهي جهاني موعود نيست، و نسلهاي آينده در سطحي بسيار فراتر از آنچه ما تصور ميكنيم محصور در وسائل ارتباط جمعي خواهند بود)